عماد الدين حسن بن علي الطبري ( مترجم : عبد الملك بن اسحاق بن فتحان واعظ قمى )

160

اخبار و احاديث و حكايات در فضائل اهل بيت ( ع ) ( فارسي )

آن اميرالمؤمنين عليّ به نزديك اصحاب خرما رفت ، وناگاه ديديم كه خادمه‌اي در آنجا ميگريست . عليّ گفت : چرا ميگريي ؟ اوگفت كه : اين مرد خرما به يك درهم به من فروخت . چون پيش خواجه خود بردم او باز پس فرستاد . به نزديك اين مرد آوردم نميستاند و قبول نميكند . پس اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود كه : اي مرد ! خرماي خود را بستان و آقچه [ : سكه نقرهاى ] اين عورت باز پس ده كه او در اين باب فرمان‌بردار است و اختياري ندارد . آن مرد سخن عليّ نميشنيد . راوي ميگويد كه من گفتم : اي شخص ! تو هيچ ميداني كه اين چه كسي است ؟ گفت : نه . گفتم : اين عليّ بن ابي طالب است . در حال آن مرد خرما را بستد و بر سر خرما ريخت و آقچه زن را به او داد . بعد از آن خداوند خرما گفت : يا علي ! ميخواهم كه تو از من راضي باشي . عليّ عليه السلام فرمود كه : من از تو راضي نميباشم الّا آنگهي كه حق مردم را تمام بدهي . بعد از آن علي عليه السلام بگذشت و جماعت مسلمانان همراه وي بودند تا آن زمان كه به اصحاب ماهي رسيد و گفت : در اين بازار ماهي مرده بر سر آب افتاده بايد كه نفروشند . بعد از آن بگذشت و به بازار كرباس آمد كه دار فرات ميگويند . به در دكّاني آمد و به صاحب دكّان ميگفت كه : اي پير ! پيرهني كه به سه درهم ارزد به من به فروش . صاحب دكّان اميرالمؤمنين عليه السلام را بشناخت . پس عليّ عليه السلام هيچ چيز از او نخريد و به پيش جواني آمد و پيرهني به سه درهم از او خريد و در پوشيد و فرمود : الحمد لله الذي رزقني من الرياش ما أتجمّل به علي الناس و أواري به عورتي ، يعني : شكر و سپاس خدايي را كه روزي من كرد جامه‌اي كه از براي مردم درپوشم ، و بزينت خود كنم ، و عورت خود را بدان بازپوشانم . گفتند : يا أميرالمؤمنين ! اين چيزي است كه تو روايت ميكني يا چيزي است كه از پيغمبر صلّى الله عليه وآله شنيده‌اي به نزديك جامه پوشيدن ؟ عليّ عليه السلام گفت : بلكه از رسول خدا شنيده‌ام . پس پدر جوان خداوند جامه كه به دكّان آمد ، به وي گفتند : امروز پسر تو پيراهني به سه درهم به أميرالمؤمنين فروخت ؛ و پدر به پسر خود گفت كه : تو